
باری در حال گذر از سرای مقامران بودم که مقامر ی یافتم چیره دست ، آنگونه که انگشت حیرت بر دهان هر بیننده ای می نشاند. صبر کردم تا آنگاه که از کار خویش فارغ شد. نزد اش رفتم و به او گفتم : " نیمی از آنچه همراه دارم را میدهم ، تو نیز در عوض آنچه از مقامره آموخته ای که در زندگی به کار آید برایم بازگو "
پذیرفت و از من خواست مقابلش بنشینم. چون نشستم ، از کیسه ای که نزد اش بود دو تاس بیرون آورد و گفت: " تاس میریزم ، اگر هر دو شش آمد ، من نیمی از آنچه داری می گیرم ، و اگر هرچه غیر ، هر آنچه می دانم را بی مزد برایت باز می گویم."
پذیرفتم ، تاس ریخت ، و از عجب هر دو شش آمد. نیمی از آنچه داشتم را طلب کرد تا درس اول را گوید ، نیمی از آنچه داشتم را به دستش دادم. تاس ها را نشانم داد و گفت: " هر شش وجه آن َشش بود ، درس اول ، هیچگاه در زندگی آنچه از آن آگاه نیستی را مپذیر ! "
تاس ها را درون کیسه اش گذاشت و دو تاس دیگر بیرون آورد. گفت : " اینبار تاس می ریزم ، اگر هر دو پنج آمد ، دو برابر آنچه دادی به تو باز می گردانم ، و اگر هر چه غیر آمد نیم دیگر آنچه دادی میستانم "
نپذیرفتم... تاس ها را نشانم داد و گفت : " هیچ وجه آن پنج نداشت ! درس دوم ، در زندگی ابتدا از آنچه می خواهی انجام دهی آگاه شو و هیچ گاه مگذار ترس از اشتباه گذشته ات بر تصمیم حال ات اثر گذارد."
دو تاس دیگر به دستم داد و گفت : " اینبار خود تاس ریز ، اگر هر دو شش آمد ، شش برابر آنچه دادی را به تو باز می گردانم و اگر غیر آمد ، نیمه دیگر آنچه دادی میستانم "
تاس ها را ورانداز کردم و هر دوازده وجه آن را به دقت در حال نظاره بودم که مقامر بساط خود بست ، از جا بر خاست و گفت :" درس سوم ، در زندگی فرصت بخت های خوب اندک اند. اگر آن زمان که باید از آنان استفاده نکنی ، تمام عمر طعم حسرت اش را خواهی چشید "
سپس از من طلب آنچه با او عهد کرده بودم کرد تا درس دیگر را باز گوید و من به ناچار نیمه دیگر آنچه داشتم نیز به او دادم. سپس گفت:
" درس آخر آنکه ، برای به دست آوردن آنچه می خواهی گاه باید از هر آنچه داری بگذری ، نه تنها قسمتی از آن."
و مرا در حالیکه هر آنچه همراه داشتم با خود می برد ، ترک کرد...


همه جا سفید شده ، سرده! آروم آروم راه میرم ! نمی دونم کفش هام رو کجا گذاشتم؟ پاهام رو حس نمی کنم! نگاهشون می کنم ، سیاه شدن! پرسیدم چرا سم ندارم؟ زدن تو سرم ! گفتن حروم زاده ، داری! کم یونجه خوردی! خوب بیینی داری! یونجه خوردم ، خوب خوردم! اما سمی ندیدم! گفتن یابو! جات تو طویله است! بهم افسار بستن و بستنم به طویله! اون می خندید ! سم می کوبید و ریسه می رفت!
با دست هام خودم رو بغل کردم! دارم مثل سگ میلرزم! مثل اون بار! گفتن مادرت خراب بوده! حروم زاده ای! معلوم نیست از کدوم تخم و ترکه ای ! بچه بودم ، نفهمیدم ! ولی گازشون گرفتم ! گفتن سگ پدر! هاری !؟ بهم قلاده بستن و تمومه شب بستنم یک گوشه! تاریک بود! از دور صدای زوزه میومد ، خودم رو خیس کردم! ترسیده بودم ! مثل سگ میلرزیدم ! اون میخندید، سم می کوبید و ریسه می رفت.
ازش پرسیدم حروم زاده یعنی چی؟ خندید ، گفت یعنی تو ! گفتم تخم و ترکه ام چیه؟ گفتش ما!
چند روزیه بی خودی دارم راه میرم! می خوام دور باشم! هرچی دورتر بهتر! اما همه جا هستن! نگام می کنن! می خندن! صدای مژگان رو در میارن! . هیچی نخوردم! دیگه جونی ندارم! سرم درد می کنه ! انگاری یکی داره با پتک می کوبه ! همیشه میزدن تو سرم ! همه میزدن ! همه نه ! همه بجز بی بی ! بی بی خوب بود ! بی بی با بقیه فرق داشت ! می گفتن آخر عمر خل شده ! اما نبود ! اگه یه عاقل هم بود ، اون بود ! بی بی بود که اسمم رو صدا می کرد ! کتک که می خوردم با دست های چروکیده اش ، نوازشم می کرد. می گفت: تراب کاری به کارشون نداشته باش ، اونها هیچی نمی فهمند ! من که کاری به کاریشون نداشتم ! اون کرم میریخت ، سر من خالی می کردن ! از بی بی پرسیدم ، مادرم خراب بوده؟ لبهاش رو گاز گرفت گفت: زبون به دهن بگیر! دخترم گل بود ! قشنگ بود ! عین خودت ، چشم نداشتن ببینن ! جادو جنبلش کردن نمک به حروم ها!
از اون پرسیدم ! مگه من قشنگم ؟ خندید ! اما نه عین همیشه! گفت هنوز که زوده، بچه ای! بزار مرد شی، اونوقت نوبتش میرسه! پرسیدش من چی؟ گفتم تو؟ گفتش آره! گفتم من ازت می ترسم ! گفت نگفتم بچه ای ! مرد که شدی تو هم از من خوشت میاد !
تلو تلو می خورم، زمین لیزه! هی سر می خورم و میفتم زمین ! روی خاک ، روی برف ، روی گل ! وقتی بی بی مرد ، هوا ابری بود، بارون میومد ! پاهام گلی شده بود! اون می خندید ! من زار می زدم ! داشتم مرد می شدم ! اما عین بچگی هام زار می زدم! وقتی خاک ریختن رو کفن اش ، تازه فهمیدم چقدر تنها شدم ! اون می خندید ! نفهمیدم به من ؟ یا بی بی؟ از کوره در رفتم ! داد زدم ، خفه شو!!! یکی محکم زد پشت سرم! همیشه میزدن ! زمین گل بود ! پاهام گلی شده بود. سر خوردم و افتادم تو قبر! تن بی بی عینهو یک چوب خشک زیرم صدا کرد ! مثل سگ ترسیدم ! مثل گربه ها چهار چنگولی خودم و پرت کردم بیرون ! اون می خندید ! سم می کوبید و ریسه می رفت!
دیگه رمقی واسه راه رفتن ندارم، الان خورشید باید بالا سرم باشه ! ولی حسش نمی کنم ! مثل خیلی از جاهای بدنم ، پاهام ، دست هام ، صورتم ! سردمه ! رو زمین ولو میشم و دستم رو به سمت خورشید دراز می کنم ، شاید گرم شم ! مثل اونباری که لپ مژگان رو بوسیدم .
بی بی که مرد دیگه خونه راهم ندادن! گفتن مژگان داره بزرگ میشه ! رختخوابی که روش بی بی مرده بود رو دادن دستم و گفتن یه جا تو طویله واسه خودت پیدا کن.
راست می گفتن ، مژگان داشت بزرگ می شد. این رو از پستون های زیر لباسش فهمیدم ! به نوک انگشتاش گزنه فلفل قرمز میزدن تا نخوردشون ، اما باز می خورد . دیگه کمتر میذاشتن دمپرش شم. اما تا چشم اون ها رو دور میدیدم می رفتم سراغش . می گفت اکه دایی ات بفهمه بد روزگاری سرت میاره! می گفتم : به درک !! یک بار صبح زود ، دستش رو گرفتم و بردمش تا دریاچه ! پاچه هاش رو زد بالا، رفت تو آب. مثل بلورسفید بود. بردمش پشت نیزار ها، با چشای درشت و سیاهش بهم زل زده بود ، دو تا دستش رو محکم گرفتم و یک بوس به لپ هاش زدم ، تنم مثل تنور نونوایی گر گرفت ! یک جیغ کوتاه زد، گفت: چیکار می کنی؟ اگه بابام بفهمه!؟ گفتم : به درک!! دستهاش رو گرفتم و یک بوس دیگه بهش زدم . گونه هاش گل انداخت بود ، اما دیگه باهام حرف نزد . منم باهاش حرف نزدم، یعنی روم نشد. وقتی برگشتیم باباش دم در بود، گفت حرمزاده کدوم گوری رفته بودین؟ هنوز حرفش تو دهنش بود که با کمربند به جونم افتاد و سیاه و کبودم کرد.
دارم لب هام رو حس میکنم! هنوز بوی مژگان رو میده ! و بوی....
شب بود، داشتم از درد به خودم می پیچیدم ، اومد سراغم ، اینبار نمی خندید ! اومد طرفم ! گفت امروز چه غلطی کردی مادر مرده؟ گفتم هیچی ! گفت هیچی؟ همون هیچی رو با من بکن !
اومد طرفم ! با چشاش بهم زل زد! چشاش مو رو به تن آدم سیخ می کرد. نزدیکم شد ! تو جام میخکوب شدم ، لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد ، بوی تعفن می داد. چشمام رو محکم بستم ، نمی خواستم ببینم ، حرکت سرد لبهاش رو حس کردم.
همون شب گفت طرف مژگان نرم! و گرنه همون بلایی سرش میاد که سر مادرم اومد.
گفتم مادرم چی شد؟ گفت وقتی عروس بابام شد ، خوب عروسی نکرد! این شد که آل زده شد و پای تو رفت!
نمی دونم چند وقته اینجا پهن زمینم ! واسه خورشید هم عین من دیگه نایی نمونده ، چشام نمی بینه ! نمی دونم از ضعفه یا از برف ! فقط سفیدی میبینم و سفیدی ! دنیام رنگ لباس اون شده ، سفیده ، اما زیرش...
یک صبح مه گرفته بود . اومد سراغم ، سر تا پا سفید پوشیده بود. تور سفید انداخته بود رو سرش ، صورتش رو کثیف گلی کرده بود . گفت قشنگ شدم؟ الکی گفتم آره ! چی می گفتم؟ گفت: نگفتم مرد بشی تو هم ازم خوشت میاد! گفت عروس کشون شونه ، گفت منم بایست باشم ، خواست باهاش برم ، نخواست من رو با خودش برد. همیشه همینجوری بود ، وقتی یه چیزی می خواست انجام می داد. رفتیم ، رسیدیم به همون دریاچه که پشت نیزار هاش لپ های مژگان رو بوسیدم و گر گرفتم. من رو درست برد پشت نیزار هاش!
خیلی های دیگه اونجا بودن ، همه دور یک تخت با تور سفید جمع شده بودن و نگاه می کردند. خیلی هایی که نمی شناختم و بعضی ها که میشناختم! از جعفر آقای دلاک گرفته ، تا مشت قاسم ، حتی کدخدا ، اون هایی که سفید پوشیده بودند سم داشتند ، بقیه پا! گفتم اینها اینجا چیکار میکنن؟ گفت : همه ی این حرومزاده ها برادر و خواهر ها تند!
پرسیدم اینجا چه خبره مگه؟ خندید و گفت : عروسیه دیگه! عروسیه مژگانه و بابات ! اون هایی که لباس سفید پوشیده بودند می خندیدند ، سم می کوبیدند و دیوانه وار می خندیدند.
همه جا سفیده ! دارم داد میزنم! اما صدام در نمیاد ، درد دارم! نه از سرما ، نه از
ضعف. صدای مژگان تو گوشمه! داره منو صدا می کنه! از من کمک می خواد! دارم می دوم!
اما سر جام میخکوب شدم! مژگان داره درد می کشه ! من دارم درد می کشم ! مژگان داره
جیغ می کشه. روی زانو هام افتادم. دارم می لرزم ! مژگان داره گریه می کنه، داره
زجر می کشه ! شونه هام بالا و پایین میره! عربده می کشم ! اما صدام رو نمی شنوم !
مژگان از حال میره ! من به زمین نزدیک میشم، دوباره همه جا سفید میشه...
پهن زمینم، هنوز تاریکه! بوی یونجه رطوبت خورده میاد. بوش و مزه اش مثل کف دستم می شناسم. یکی صدام می کنه! چشام بسته است، هیچ جا رو نمی بینم! نمی خوام ببینم! صدای مژگانه! منو به اسم صدا می کنه! چشام رو باز می کنم ، بالا سرمه، ازش می پرسم اینجا چیکار می کنه؟ صداش آرومه! میگه دو ماهه خون ندیده! نمی فهمم! شکمش رو میزنه بالا! دستم رو میزاره رو شکمش ، میگه بالا اومده؟ حرفی نمیزنم! لال شدم! صورتش مثل گچ سفید شده. هاج و واج داره نگاه می کنه! میگه این یعنی مال اوناست؟ می گم بی بی می گفت حنا خوبه! انگشتاش رو نشونم میده! ناخون هاش رو خورده! تا ته خورده! نوک هاش زرده! می گه خوردم! افاقه نکرده... بغض کرده، داره گریه می کنه! می گم نکن! درست میشه! سرش رو انداخته پایین ، میگه به بقیه چی بگم؟ بگم بچه ی اوناست؟ بگم من... بهش می گم بگه کار من بوده! من گردن می گیریم! مات نگام می کنه! میگه بابام می کشتت! می گم نترس، نمی میرم ، آبرو شون از جونم براشون عزیز تره! نگام میکنه! حرفی نداره ، چی بگه؟ سرشو میزاره رو سینم ، داره گریه می کنه! دستم رو آروم میارم پشتش. با بغض میگه بچه ام چه موجودی میشه؟ آروم میگم ، یکی مثل من !
هوا تاریک شده ، دیگه هیچی نمی بینم ، حتی سفیدی ، همه جا سیاه سیاهه. بدنم رو حس نمیکنم، میگه بیا جلو تر ، خودم رو نگاه می کنم، هیچی تنم نیست ، تن اون هم بجز یه تور سفید که انداخته روی سرش .میگه دیدی گفتم نوبت ما هم میشه ، یه چرخ میزنه ، تورش به هوا بلند میشه و میگه بالاخره عروس شدم! داد میزنه! جلو تر! میرم جلو تر، بهش نزدیک میشم ، بوی تعفن میده ، صداش تو گوشمه، اگه خوب باهام عروسی نکنی، همون بلایی سر مژگان میاد که سر مادرت اومد. یاد مژگان میفتم ، یاد دریاچه ، یاد وقتی که لپ هاش رو بوسیدم و مثل تنور نونوایی گر گرفتم، درد دارم ، اما خفه می مونم، باید خفه بونم... دیگه بدنم رو حس نمی کنم.
نمی دونم مردم ، یا دارم می میرم. هیچی نمی بینم ، هیچی نمی شنوم ، هیچی حس نمی کنم. مثل وقتی که تن مژگان رو کردن تو گور ، تازه وقتی خاک کفنش رو پوشوند ، باور کردم مرده. فقط نگاش می کنم ،داره دور تر و دور تر میشه! داره میره! قرار نبود ! اون گفته بود نمی میره ! خیلی ها اومدن ، خیلی هایی که می شناسم ، از جعفر آقای دلاک گرفته ، تا مشت قاسم ، حتی کدخدا. اونایی که سیاه پوشیدن پا دارن بقیه سم! داد میزنم گمشین!! دارن میخندند . می خوام بزنمشون ،بر بر دارن نگام می کنن ، دارم میرم طرفشون ، یک پام میلنگه ، دستم رو بلند می کنم ، یکی جلوم رو میگره ، جعفر آقای دلاک من رو میبنده یک گوشه ،کدخدا داره به مشت قاسم میگه ، مراقبش باید بود ، طفلی دیوانه شده ، اون داره می خنده ، سم می کوبه و ریسه میره! دهنم رو باز می کنم و به همشون فحش می دم . بابای مژگان داره میاد طرفم ، سرم درد می گیره ، همه جا سیاه میشه....
دارم سعی می کنم خودم رو تکون بدم ،انگاری یخ زدم ، از جام تکون نمی خورم ، چشام رو باز می کنم، به یک درخت بسته شدم ، یکی میاد طرفم ، نزدیکم میشه ، تاریکه ، از دور صدای زوزه میاد . یه چراغ گرفته دستش، یک زنه! میدونم دیدمش ولی نمی شناسمش ، صدای گریه یک بچه بلند میشه ! میگم مژگان ! بچه رو نشونم میده! میگه پسر توه ! نگاش می کنم، چشاش عین مژگان درشت و سیاهه ، می پرسم اسمش چیه؟ میگه تو باید بزاریش.. فکر می کنم ، میگم محمد ، می خوام همه به اسم صداش کنن...
اطرفم سفید شده ، باید صبح شده باشه ، چشام رو می خوام باز کنم تا خورشید رو ببینم ، زورم نمی رسه، انگار بالاخره داره تموم میشه، می گفتن درد داره ! اما هیچی نمی فهمم. میگم چشم هاش رو باز کنه ، خورشید اذیتش میکنه، آروم آروم چشم هاش رو باز میکنه، روبروی دریاچه است. چشاش برق میزنه ، بدو بدو میره طرفش ، کفش هاش رو در میاره ، پاچه هاش رو میزنه بالا، مثل بلور سفیده ، سرش رو بر می گردونه و می پرسه میشه رفت توش؟ با سر بهش جواب می دم. از ته دل می خنده.
باد داره از لای نیزار می وزه و اون ها رو به رقص در آورده. خورشید همه جا رو طلایی کرده .من دستش رو محکم گرفتم ، با چشام های درشت سیاهش داره بهم زل میزنه، بهش نزدیک میشم ! لب هام رو میزارم روی لپ گل انداختش ، چشام بی اختیار بسته میشه، مثل تنور نونوایی گر میگیرم ، چشمام رو باز می کنم ، همه جا همرنگ چشم هاش شده....


پیامبر به همراه فرشته ای در بهشت سلوک می کرد ، که ناگاه چشمانش به جاده ای بسیار سر سبز و زیبا افتاد که درست از میان بهشت عبور میکرد ، راه خود را طی می کرد و به سوی نقاطی زیبا تر از آنچه بود در حرکت بود ، و مردمانی که به سرعت بی آنکه حتی در زیبایی های آن نظر کنند ، آن را در حال طی بودند.
پیامبر با خود اندیشید، " باید چه نیک مردمانی باشند ، اینگونه راه بهشت را بی هیچ درنگ ای طی میکنند و پیش به سوی درجات بالای آن می روند "
پیامبر از احوال آنان از فرشته پرسید. فرشته لبخندی بر لب نشاند و در پاسخ گفت:
" اینان قوم طماعان اند! آنان که جز طمع در زندگی خویش هیچ نکاشتند ، خداوند آنان را به بهشت خویش فرموده است ، بی آنکه آنان را از طمع زدوده گرداند. تا ابد این جاده ی بی انتها را طی می کنند به امید آنکه در جایی طمع شان سیراب شود، اما هر دم زیبایی بر زیبایی افزون شود و طمع آنان افزون تر! پس تا ابد بی هیچ درنگ ای مجبور به طی این جاده هستند، بی آنکه بتوانند لحظه ای از نعمت های آن بهرهمند شود! "
پیامبر گفت:" خداوند آنان را تنها به انجام آنچه می کردند محکوم کرده است، و چه بد حکمی! "
و از جاده فاصله گرفتند و راه خویش را ادامه دادند...
پاسی از شب گذشته بود . رسول تلو خوران از سینه کش دیوارهای کاه گلی حرکت می کرد و گه گاه دستش را به دیوار تکیه می داد تا زمین نخورد. اول مرا نشناخت ، بعد که کامل لباس های پلو خوریم رو ورانداز کرد و با صدایی که رمقی براش نمونده بود گفت:
" تموم شد؟ "
منم گفتم : " آره ، تموم شد!! "
با دستاش محکم به پیشانی زد و گفت : " به همین سادگی؟ "
گفتم : " آره ، به همین سادگی!! "
دلم کمی براش سوخت ، صورتش مثل گچ سفید شد ، شونه هایش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد ، همونجا رو زمین ولو شد و زد زیر هق هق.
رفتم نزدیک تر. بهش گفتم :" بلند شو ، مرد که گریه نمیکنه!! "
بعد زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم. تعادل نداشت، خودم رو بهش حایل کردم و کشون کشون حرکت اش دادم. سر تا پاش بوی عرق میداد. تا خرخره خورده بود. معلوم بود از سر عصر تا حالا خودش رو تو دخمه موسیو گم و گور کرده.
یک دم صدای ناله اش بند نمی آمد بردمش تو حیاط خونمون و همونجا روی تخت حیاط درازش کردم.
به چشمام زل زد و گفت :
" تو رفیقی؟؟ رفته بودی بساط هل هل و کل کل حجله نرگس رو راه بندازی؟؟ "
گفتم: " تو خودت چه تاجی به سرت زدی که من بزنم؟؟ "
حرفی واسه گفتن نداشت. چشاش رو دوخت به آسمون بالا سرش و زیر لب گفت:
" کارم رو تموم می کنم امشب!! "
و باز شروع کرد به حق حق. بهش گفتم:
" هر غلطی می خوای بکن. "
بعد راهم رو کشیدم رفتم سر جام و تا سرم به بالش نرسیده بود خواب هفتمین پادشاه رو دیدم.
صبح وقتی بیدار شدم که قرص خورشید افتاده بود وسط حوض آبی حیاط. رسول پاک از ذهنم رفته بود. تا به خودم آمدم جلد ای پریدیم دم پنجره تا ببینم نکنه بلایی چیزی سر خودش آورده باشه، دیدم جا تره و بچه نیست. کل خونه رو زیر و رو کردم که نکنه گوشه کناری خودش رو سر به نیست کرده باشه. نه بود که نبود!!
با خودم گفتم: " اینکار ها جنم می خواد ، که رسول نداره "
چند ساعتی با این فکر خودم را مشغول کردم . اما دلم رضا نداد. رفتم در خونش ، در زدم ، دیدم در نیمه بازه ، رفتم داخل. سر و کله خورشید هنوز اونجا پیدا نشده بود. بوی تیز الکل در هوا موج میزد. رسول دمر روی همون تختی که مادربزرگش چشم تو چشم عزرائیل شده بود افتاده بود و مثل یک خرس خر خر می کرد. خیالم راحت شد.
پرده زمخت اش را زدم کنار – کاری که کمتر می کرد – خورشید راهش را گرفت و نشست روی زندگی نکبت بارش . زندگی ای که هیچگاه به او لبخند نزده بود. می گفت: بچه بود وقتی که پدرش او و مادرش را با کلی قرض و قله ول کرد و راهی قبرستان شد. هنوز تن پدرش درست و حسابی تو قبر جا نگرفته بوده که طلبکار ها میریزند بالا سر میت و جلوی چشم اون و مادرش پدرش رو می سوزونند.
چند سال بعد هم با آنکه مادرش ازدواج نکرده بود – شما بشنوید کرد – سر زا رفت و رسول را سپرد دست مادر بزرگش که یک پاش لب گور بود.
الان هم این خونه فکسنی و سقف بالا سرش صدقه سری همان مادر بزرگشه ، و الا معلوم نبود با پادویی تو بازار شب ها را تو کدوم جوب به سر می کرد.
رفتم و با یک هندوانه برگشتم ، از وسط نصفش کردم، تو سرخ بود و زبر . رسول را صدا کردم ، بیدار نشد. بلند شدم و ته بطری که کنارش بود را روی سرش خالی کردم. سراسیمه از جا پرید.
گفتم: " نماز ظهرت قضا شد مومن "
کمی حاج و واج اطرافش را نگاه کرد.
گفت : " اینجا چیکار میکنی؟ "
با چاقو یک قاچ هندوانه کندم و به سمت اش دراز کردم ، گفتم: " بخور ، شیرینه !! "
گشنه اش بود ، هندوانه را گرفت و با ولع شروع به خوردن کرد. آب از لب و لوچه اش آویزان بود.
گفتم: " ترسیدم بلایی سر خودت آورده باشی! زمانه که به آخر نرسیده ، نرگس نشد ، یکی دیگه !! "
صورتش به مانند هندوانه ای که در دست داشت سرخ شد و گفت:
" لعنت به تو که منو چشم تو چشمش کردی!! "
از کوره در رفتم ، ایستادم و با صدای بلند بهش گفتم:
" مگه کف دستم رو بو کرده بودم که با یک نگاه قافیه رو می بازی؟ "
اما می دونستم !! هیچ جنبنده مذکری نبود که بتونه تاب نگاه نرگس رو تحمل کنه و دلش زیر و رو نشه! آنهم رسول پدرسوخته که در کل زندگی اش از عنایت لطیفان تنها دست نوازش مادربزرگش رو تجربه کرده باشه. فقط یک نگاه عشوه گرانه نرگس براش کافی بود که یک دل نه و صد دل در بندش گرفتار شه.
گفتم: " من چند بار گفتم ، این وصله تن تو نیست؟ نرگس عمو زاده منه و با هم قد کشیدیم. نگفتم عموم جونش بره دخترش را دست آدم یه لا قبایی مثل تو نمیده؟ اون چشمش اول دنبال پوله بعد جونش. خودش که به جایی نرسید ، اونوقت بیاد حاج صفدر با اون همه دب دبه و کب کبش تو بازار ول کنه و دو دستی دخترش را بده به یک پادوی کف بازار؟ تو خودت بودی میدادی؟ "
چشاش مثل یک سگ هار شده بود و دندان قروچه می کرد.
بهم گفت: " تو گردنت اگه رگ داشت،نمی ذاشتی دست حاج صفدر به اون دختر معصوم بخوره! اون سن باباشم نیست! به خدا که هر کی دیگه جای اون بود اینجوری نمی سوختم!! "
گفتم : " من رو سننه!! یکی دیگه داره کیفش رو میبره ، من جلز ولزش رو بزنم؟ تو خودت دلت رضا میداد دست نرگس رو میگرفتی و می آوردی تو این دخمه ؟؟ تو خونه حاج صفدر رو دیدی؟ چاه توالتش قد زندگی من و توه! تو تونبونت را با هزار صلوات بالا نگه می داری ،آخه نرگس میومد اینجا چیکار؟ میومد کلفتی تو رو بکنه؟"
زدم پشتش و گفتم: " تو هم از فکرش بیا بیرون ،اون پولش رو داره! نوشه جونش! من خیر تو رو می خوام ،نرگس رو فراموش کن رسول "
بد جوری خورده بود تو پرش ، لب و لوچه اش آویزان بود و دل و دماغی واسه سر و کله با من رو نداشت. دست کردم تو جیبم و یک دسته اسکناس گذاشتم رو طاقچه ، بهش گفتم:
"خودت رو یه جوری مشغول کن که از فکرش در بیای، به موسیو هم میگم هوات رو داشته باشه ، هر چی می خوای بخور، پای من. فقط تو رو به اون خاک و خول های که تو بچه گی خوردیم قسم. فراموشش کن! "
ازش خداحافظی کردم و رفتم ، رفتنی راهم را کج کردم و رفتم پیش موسیو ، هر چی تو جیب داشتم رو گذاشتم کف دستش و گفتم بگذاره هرچی می خواهد بخوره، گفتم هر هفته بهش سر میزنم و باهاش حساب می کنم.آخر کاری هم گفتم اگه بساطی منقلی بود ، رفیق ما رو قلم نگیره .
چند وقتی گذشت ، رسول آمد سراغم. پاتیل بود و زورکی سرپا ایستاده بود ، فکر نرگس از سرش نپریده بود هیچ ، بیشتر هم شده بود. سراغ نرگس را از من گرفت.
گفتم : " خبری ندارم!"
آدرس خانه حاج صفدر رو گذاشتم کف دستش و گفتم:
" تو رو به دوستیمون قسم ، بین خودمون بمونه! "
راهش رو گرفت و رفت.
چند روز بعد ، خونی و مالی سر و کلش پیدا شد.
گفتم:" میدونستم شر به پا می کنی! "
نرگس میدانست صبح ها در خونه اش می ایسته تا اون را ببینه و به حاج صفدر گفته بود.
گفت: " از هستی ساقطم کرد. نوچه هاش رو فرستاد ، عینهو سگ به جونم افتادن و از بازار پرتم کردن بیرون."
گفتم: " خدا بزرگه ، درست میشه! "
پول ای گذاشتم کف دستش و روانه اش کردم.
آخر های پاییز شده بود و چند ماهی از ازدواج نرگس می گذشت. یک هندوانه دست گرفتم و از لابلای کوچه های باریک راهم رو گرفتم تا رسیدم به در خانه رسول. در زدم، کمی طول کشید تا در را باز کرد.
چند وقتی میشد که خودش را در دخمه نکبت بارش حبس کرده بود.
گفتم: "حاج صفدر چه به روزت آورده؟! "
ریش های سیاهش بلند شده بود و درهم گره خورده بود.چشم هاش خمار بود و به زور باز نگه شان داشته بود. وارد خانه اش شدم ، در و دیوارش بوی تعفن می داد.
گفتم : " آمدم درد دل! "
خودش و اطرافش رو با تمسخر نگاهی کرد و گفت:
"خوب جایی آومدی!! "
گفتم:" مربوط به تو میشه!"
با دستش تعارف کرد که یک گوشه بشینم.
پرسیدم از نرگس خبر داره؟ گفت نه!
گفتم : " نمی خواستم بیام ، مجبور شدم ، با خودم گفتم بهتر تو بدونی !"
پرسید چی شده؟
گفتم : " حق با تو بود ، چند وقت پیش دیدمش ،مثل مرده ها شده بود ، صورتش سیاه و کبود بود، من رو دید زد زیر گریه ، گفت تو خانه اش یه آب راحت از گلوش پایین نرفته"
به صورت رسول نگاه کردم، از چشمانش خون می بارید ، زیر لب گفت:
" حرومزاده "
گفتم : " کاش می تونستم براش کاری کنم، دختر عموم داره جلوی چشام از بین میره و انوقت من..."
هیچی نگفت ، اخم هاش تا ته گره خورده بود و مات یک گوشه را نگاه می کرد.
چاقویی آوردم و هندوانه را از وسط نصف کردم ، با چاقو یک قاچ هندوانه کندم و به سمت اش دراز کردم، چاقو رو از دستم گرفت و گفت:
" راحتش می کنم!!"
میدان شهر پر شده بود از جمعیتی که انتظارش را می کشیدند. از لابلای جمعیتی که مدام روی توک پنجه هاشان می ایستادند راهم را گرفتم تا نزدیک تر شوم . بالاخره رسول را آوردند ، صدای فریاد مردم همهمه ها را شکست. همه رسول را با دست به یکدیگر نشان می دادند. یک پیرزن چند سنگ به رسول پرتاب کرد. ماموران جلویش را گرفتند.خودم را به نزدیکی رسول رساندم ، دو نفر او را با خود حرکت می دادند. پای رسول روی زمین می کشید ، می دانستم از ترس نبود ، خمار بود ، سرش را به طرف جمعیت حرکت داد. انگاری دنبال کسی می گشت. ناگهان مرا دید. لبخند زدم ، او نیز لبخند زد. بالای چوبه دار آوردنش ، بی هیچ تقلایی بالای چهار پایه رفت. طناب را دور گردنش انداختند. سرش را به مانند قهرمانان بالا گرفته بود. یک نفر حکمش را خواند ، و یک نفر به چهار پایه ضربه زد. و رسول بین زمین و آسمان معلق شد.
در تمام طول راه صحنه جان کندن رسول پیش چشمانم بود. از لابلای کوچه های عریض و درختان طویل گذشتم ، به در خانه حاج صفدر رسیدم. سعی کردم هر آنچه اتفاق افتاده بود را فراموش کنم ، این بزرگترین خانه ای بود که در عمرم دیده بودم.در زدم ، صدای تلق تلوقی با شتاب به در نزدیک شد. در را باز کرد ، وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. دست هایم را دور کمرش حلقه کردم. چادر سفیدش از سرش سر خورد و روی زمین افتاد.
نرگس گفت: " تموم شد؟"
منم گفتم :" آره ، تموم شد!! "
گفت : " به همین سادگی؟ "
گفتم : " آره ، به همین سادگی!! "
...
مثل یک کابوس بلند احمقانه می مونه. نه میشه باورش کرد نه میشه انکار. نه معلومه ازکجا شروع شده و نه معلوم میکنه کجا تموم میشه. فقط هست ، و همیشه هست ، از وقتی یادم میاد.
بچه بودم ، پرسیدم چرا من سم ندارم؟؟ زدن تو سرم گفتن حرومزاده ، داری! کم یونجه خوردی!! خوب بخوری میبینی داری!!
یونجه خوردم ، خوب خوردم! اما سمی ندیدم! گفتن یابو!! جات تو طویله است، بهم افسار بستن و بستنم به طویله! اون می خندید! مثل دیوانه ها می خندید ، من گریه می کردم ، ترسیده بودم ، خودم را خیس کردم. اون پهن زمین شده بود ، سم می کوبید و ریسه می رفت.
بزرگتر شدم ، گفتن حرومزاده ای .گفتن معلوم نیست از کدوم تخم و ترکه ای! گفتن مادرت خراب بوده، نفهمیدم ، اما گازشون گرفتم. گفتن هاری! بستنم به قلاده ، بهم غذای سگ دادن. اون سم می کوبید و می خندید!
ازش پرسیدم حرومزاده یعنی چی؟ خندید ، گفت یعنی تو! پرسیدم تخم و ترکم چیه؟ گفتش ما!!
همه میزدن تو سرم! همه نه! همه بجز بی بی! بی بی خوب بود، بی بی اسمم رو صدا میکرد ، یک بار که کتک خورده بودم،با دست های چروکیده اش نازم کرد، گفت کاری به کارشون نداشته باشم، اون ها هیچی نمی فهمن.من کاری به کارشون نداشتم، اون کرم می ریخت ، سر من خالی می کردن. اون ها میگفتن بی بی آخر عمری دیوانه شده! اما خودشون بودن! اگه یک عاقل هم بود بی بی بود! به مادرم هم میگفتن دیوانه، می گفتن هرزه خیال میکرده مریم مقدسه! مادرم را از بی بی پرسیدم!؟
گفت: خیلی قشنگ بود، مثل خودت، اما چشم نداشتن ببینن، جادو جنبلش کردن!
از اون پرسیدم : من مگه قشنگم؟ ، خندید، اما نه مثل همیشه! گفت: هنوز بچه ای! بزار مرد شی!! پرسید من چی؟ گفتم من از تو می ترسم! گفت : نگفتم بچه ای! مرد که شدی تو هم از من خوشت میاد.
وقتی بی بی رو کردن تو گور،هوا ابری بود.تازه وقتی خاک کاملا کفنش رو پوشوند فهمیدم چقدر تنها شدم.داشتم مرد می شدم ، اما مثل بچه ها گریه میکردم.درست مثل وقتی هایی که می انداختنم ته آب انبار تاریک و ظلمات که چشم تا چشم کار میکرد تاریکی بود . اون می خندید! مثل دیوانه ها می خندید. نفهمیدم به من یا بی بی؟ از کوره در رفتم. داد زدم : خفشو!! محکم زدن پشت سرم ، لیز خوردم و همونجا تو گور ولو شدم ، جنازه بی بی مثل یک چوب خشکیده پوک شده بود ، زیرم صدا کرد!! عینهو گربه های هاج و واج ، چهار چنگولی خودم و انداختم بیرون ، اون ولو شده بود رو زمین ، سم می کوبید و ریسه میرفت.
بعد بی بی ، دیگه شب ها خونه نخوابیدم. گفتن مژگان داره بزرگ میشه! رخت خوابی رو که روش بی بی مرده بود و گذاشتم رو دستم و گفتن : " یک گوشه تو طویله برای خودت پیدا کن "
مژگان داشت بزرگ میشد. این رو از پستون های زیر لباسش فهمیدم. ، به توک انگشت هاش گزنه زده بودن که تاول بزنه تا نخورد شون. دیگه کمتر می گذاشتن دمپرم شه.اما تا چشم اون ها رو دور میدیدم میرفتم سراغش ، میگفت: " دایی ات بفهمه بد روزگاری سرت میاره " می گفتم: " به درک!! " یک بار دستش رو گرفتم و بردم دم دریاچه ، پاچه هاش رو زد بالا ، رفت تو آب ، مثل بلور بود. رفتیم پشت نیزار ها، دو تا دستاش رو گرفتم و یک بوس به لپ هاش زدم. مثل تنور نونوایی گر گرفتم. یه جیغ کوتاه زد و گفت : " چیکار میکنی؟ اگه بابام بفهمه؟ " دستش رو سفت نگه داشتم و لپ دیگه ش رو بوسیدم و گفتم " به درک!! " گونه هاش گل انداخته بود . اما دیگه باهام حرف نزد. راهمون رو کشیدیم رفتم تا خونه . باباش دم در ایستاده بود، گفت: " مژگان رو کدوم گورستونی برده بودی حرومزاده؟ " جملش تو دهنش خشک نشده بود که با کمربندش افتاد به جونم و مثل یه حیوون سیاه و کبودم کرد.
تموم شب داشتم از درد به خودم می پیچیدم که اون آمد سراغم. گفت : " امروز چه غلطی کردی مادر مرده؟ " گفتم هیچی!! چشاش مو رو به تن آدم سیخ میکرد، سم می کوبید ، اما دیگه نمی خندید. گفت: " همون هیچی رو با من بکن! " بعد اومد نزدیک ،دستام رو سفت گرفت، دهنش رو باز کرد، بوی تعفن می داد ، چشمام رو بستم و سردی لب هاش حس کردم.
گفت " دیگه نبینم دور اون دختره بپلکی! و گرنه همون بلایی سرش میاد که بابام سر مادرت آورد." گفتم : " بابات ؟ چیکار کرد؟" خندید و گفت: " هیچی!! عروسی کرد! "
یک روز مه گرفته بود، صبح زود اومد دنبالم ، لباس سفید پوشیده بود،گفت: " خوشگل شدم نه؟ " الکی گفتم: " آره " ، چی می گفتم؟ گفت: " گفته بودم ، مرد بشی تو هم از من خوشت میاد" نگاهم رو ازش گرفتم ، گفت: " یه روزم نوبت تو هم میشه! "
از من خواست باهاش برم ، نخواست ، من را با خودش برد. من رو برد و برد تا رسیدیم کنار همون دریاچه که مژگان رو برده بودم ، دریاچه را دور زدیم و رفتیم پشت نیزار ها ، خیلی های دیگه اونجا بودند ، خیلی هایی دیگه از ده که میشناختم ، جعفر آقای دلاک ،مشت قاسم ، حتی کدخدا ، همه دور یک تخت ایستاده بودن و نگاه می کردند ، اون هایی که سفید پوشیده بودند سم داشتند ، بقیه پا!
گفت : همه ی این حرومزاده ها برادر و خواهر ها تند!
پرسیدم اینجا چه خبره مگه؟
خندید و گفت : " عروسیه دیگه! عروسیه مژگانه و بابات! "


مبلغ ای از دیاری دور نزد استاد رسید و اظهار عجز خویش در فراخواندن مردم به سوی خداوندگار را بر وی عرضه ساخت. استاد از او پرسید چه گونه آنان را به راه خداوندگار می خواند؟
مبلغ پاسخ گفت:
هر آنچه آموخته ام را به هر آنکه می جویم می گویم ، حتی گاه کلام خداوند را با صدای بلند در کوی و برزن بر زبان جاری میسازم ، اما هیچکدام بر دلشان اثر نمی کند ، مرا از خویش می رانند و حتی مرا دیوانه می خوانند و همچنان مصنوعات بی جان خویش را می پرستند.
استاد به وی پاسخ داد:
بار دیگر نزد آنان رو و در میان شان آنچنان که آموخته ای زندگی کن و آنچه می دانی را جز برای خویشتن با هیچ کس در میان مگذار.
مبلغ استاد را ترک کرد و پس از گذشت زمانی بار دیگر خشنود نزد استاد رسید و گفت:
آنچه فرمودید انجام دادم ، در عجب آنکه پس از زمانی بی آنکه از آنان خواسته باشم ، ترک بت ها نمودند ، گناهان خویش کنار گذاردند ، توبه کردند و رسم نیکی پیش گرفتند. حال باز گشته ام تا علت این تغییر آنان را جویا شوم!؟
استاد فرمود:
مردم خداوندگار خویش را درک کردند. بدان خداوند را با گوش ها نمی توان شناخت ، پس هر گاه خواستی کسی را به خداوند بخوانی با رفتارت با آنان سخن بگو.




مسیح معجزه می فرمود و حواریون را روز به روز به شگفت زده تر می نمود ، تا آنکه او را خداوندگار خویش خواندند.
مسیح فرمود:
شما نیز اگر کوچک اندازه از ایمان من داشته باشید ،خداوند به شما عطا خواهد فرمود تا آنچه می کنم را انجام دهید.
پس آنان را تقدس فرمود ، راهیشان نمود تا با ایمان خویش معجزه نمایند.
پس از زمانی حواریون پیشگاه مسیح جمع آمدند و با شعف آنچه نمودند را بر یکدیگر عرضه داشتند.
یکی از آنان گفت: من با ایمان خویش کوه ها را به حرکت آوردم.
شاگردی گفت: من با ایمانم بیماران صعب العلاج را شفا دادم.
و شاگردی دیگر گفت: از ایمانی که در من بود امتی را رهبری و هدایت نمودم.
و دیگری گفت: من به زبان های سخن گفتم که تا به حال هیچ کدام را نمی دانستم.
و دیگران نیز احوال خویش را عرضه داشتند، تا نوبت به شاگردی رسید که از همگیشان ساکت تر بود و از جمع جدا می نمود. وی گفت:
ایمانم تنها مرا بر آن داشت که هر روز به دیگران بیشتر محبت کنم و مهربان تر باشم.
آنگاه لبخند بر لبان مسیح بنشست و فرمود:
ایمان او از همگیتان بیشتر است و او را از همگیتان شبیه تر به خویش یافتم. بدانید که بزرگترین عطای خداوند محبت است ." همه عطاهایی که خداوند به ما می بخشد، روزی به انتها خواهد رسید. اما محبت تا ابد باقی خواهد بود و از میان نخواهد رفت."


قاسم آباد سد قدیمی داشت که سال های سال از ساخت آن می گذشت. آنقدر قدیمی که حتی پیران قاسم آباد هم به یاد می آوردند در کودکی شان نیز این سد کهنه و فرسوده بود و هیچکس قطعا نمی دانست در چه زمان و به دست چه کسی ساخته شده است.
بعضی بر این باور بودند که سد ، بدست خود حضرت قاسم ساخته شده است و گواه حرفشان نیز ، مرقد حضرت بود که در جوار سد قرار داشت و از سویی دیگر ، سال ها تحمل سد در برابر آبی که هر ساله از کوه جاری می شد را از کرامات حضرت قاسم می دانستند . اما هرچه بود دیگر بد جوری زوار سد در رفته بود . آنگونه که هرگاه آبی پشت سد جمع می شد ، از هر گوشه کنار و سوراخ سمبه ای که داشت، آبی جاری میشد و حالت مضحکانه ای به آن می بخشید.حالتی که بچه های قاسم آباد به شوخی آن را به محلی تشبیه میکردند که گویی پشت آن صد ها مرد به حالت ایستاده در حال قضای حاجت باشند!
اوضاع سد آنقدر خراب شد تا بالاخره قاسم آبادیان از بیم جاری شدن سیل هم که شده ، بر آن شدند تا دستی به سر و روی سد بکشند. پس از کش و قوس های زیاد اوس یوسف برای انجام اینکار انتخاب شد. اوس یوسف از درودگران قدیم قاشم آباد بود که در هر گوشه کنار خانه های قاسم آباد ساخته هایش را می شد یافت ، از در و پنجره گرفته تا وسایل ریز و درشت خانه . خداوند نهایت شوخ طبعی را در خلق اوس یوسف به کار برده بود ، دماغی پهن داشت که در وسط صورتی کشیده جا خوش کرده بود و چشمانی که هیچ تناسبی با دیگر اجزای صورتش نداشت. از قضا قد بی قواره ای هم داشت که برایش قوز بالا قوز بود . می توان گفت بر خلاف حضرت یوسف که سراسر حسن بود ، اوس یوسف خالی از هر حسن ای بود که با اخلاق بد و خشن اش نام یوسف را بر خود حرام کرده بود. اوس یوسف آدم گوشه گیر و منزوی ای بود و ترجیح میداد معاشرانش چوب و اره باشند تا مردم ده ، هیچگاه نیز ازدواج نکرد و تا آخر عمر عذب ماند. همین باعث آن گردیده بود که شبانه روز کار کند و خود را اینگونه سرگرم نماید و خیلی زود خود را از پا در آمد ، دیگر گرد پیری بر اوس یوسف نشسته بود، دیگر نمی شد حتی یک تاره مو سیاه در او یافت. صورتش کاملا چروک شده بود و سال ها کار قوزی بر پشتش نشانده بود که کمی از هیبت اش را کاسته بود. اما تنها چیزی که در او تغییر نکرده بود اخلاق خشن اش بود که روز به روز پرخاشگر تر نیز میگردید.
تازگی ها اوس یوسف مشاعرش را نیز از دست داده بود و گه گاه پرت و پلاهایی می گفت و چیزهایی را فراموش می کرد. همین امر باعث به وجود آمدن حرف و حدیث هایی در انتخاب اوس یوسف برای تعمیر سد قاسم آباد شده بود. اما از آنجا که بهتر از او در این کار نمی توانستند پیدا کنند و به نظر نمی رسید وضع مشاعر اش در انجام کارش تاثیر گذار باشند بالاخره او را برای انجام اینکار انتخاب کردند. قرار بر این شد که سی خانواده قاسم آباد هر کدام یک روز برای اوس یوسف غذا ببرد و دو سکه سیاه به او بدهد. اینگونه همه در تعمیر سد به گونه ای سهیم بودند و از سوی دیگر اوس یوسف هم به نون و نوایی می رسید و خوراک هر روزش به راه می شد.
کار اوس یوسف شروع شد و با توجه به مهارتش به سرعت پیش می رفت ، همانگونه هم که تصور میرفت اختلال مشاعر او در کار تاثیر گذار نبود، هر روز یک خانواده غذایی مفصل برای او تهیه میدید و بر طبقی برایش می آورد و با دو سکه سیاه به او میداد و او نیز به مانند آنکه روز اول کارش باشد روز بعد را با قوت به کارش ادامه میداد و الوار بر الوار سد میگذاشت.
دیگر نزدیک به یک ماه از تعمیر سد میگذشت و کار رو به اتمام بود ، تا آنکه کار به روز آخر ماه رسید ، اما قاسم آبادیان در تقسیم کارشان دچار اشتباه کوچکی شده بودند ، زیرا این ماه سی و یک روز داشت و آنان تنها ماه را بین سی خانواده تقسیم کردند ، آن روز اوس یوسف بی خوراک و مزد ماند و تا دیر وقت در انتظار نشست ، اما گذشت زمان همان و گرستگی همان ، تا آنکه دیگر کاسه صبر دلش لبریز شد و خشم وجودش را گرفت! نمی دانست باید چه کند ، تا آنکه نگاهش به سد افتاد ، پس تصمیم گرفت برای فرونشاندن خشم اش کار امروزش را خراب کند ، اما از آنجا که گرسنگی طعم غذا های رنگارنگی را که این سی روز خورده بود را از یادش برده بود ، مشاعرش نیز به یاد او نیاورد این سد را طی سی روز تعمیر کرده و مزد آن را گرفته است پس به جان سد بدبخت افتاد و از بیخ و بن سد را فرریخت و خراب کرد!!
از بخت بد قاسم آبادیان بی خبر ، همان شب باران سختی گرفت و چون سدی جلو دار آب نبود سیل جاری شد و نیمی از قاسم آباد را گرفت و خانه ها را ویران کرد.
قاسم آبادیان در انجام کارشان دچار اشتباه شده بودند و یک روز را فراموش کردند ، اما اوس یوسف برای فراموشی یک روز سی روز دیگر را فراموش کرده بود و بلایی به سر قاسم آباد اورد که سی سال دیگر هم کسی آن را فراموش نکرد.
قاسم آبادیان از آن روز پشت دست هایشان را داغ کردند که نه از فراموش کاران کاری طلب کنند و نه کاری برایشان انجام دهند.

البته این حرف بیشتر واسه دوره جونی و جاهلیت مراد مصداق داشت ، اون زمان که میگفتن ، از هر گناه و منکری که بود کم نگذاشته - ازلاتی و چاقو کشی گرفته تا عیاشی و عشرت گری! – انقدر نامه سیاه بود که تو کل یزد به مراد لاته معروف خاص وعام بود و مردم مثل شمر زلجوشن ازش میترسیدن !! ، اما بعد ها از زبون این و اون شنیده شد که به بهونه عاشق شدنش توبه کرده و با ازدواجش سر به راه شده!!
اما یزدی ها اعتقاد راسخی داشتن که توبه ی گرگ مرگه و سر به راه شدن و نشدنش براشون توفیری نداشت ، اونم سر به راه شدنی که به خاطر عاشقی باشه نه خدا و پیغمبر! ، پس سعی می کردند حتی الامکان برای جلوگیری از اینکه خدایی ناکرده ننگ معاشرت با مراد ازآن کسی شه ، ازش دوری کنن و از دور همون مراد لاته می خوندنش!
این رفتار مردم یزد ، مراد درشت هیکل چهار شونه ، با اون سیبیل کلفتش که از دوره جاهلیت براش مونده بود رو تبدیل کرد به یک آدم منزوی و گوشه گیر که براش دل و رمغی برای سرو کله زدن با اهل کوچه و بازار نمونده باشه. بعضی ها هم که انگاری شیری رو که از ترسشون تا دیروز خواب و خوراک نداشتن رو تو قفس تنها گیر آورده باشن ، به جون مراد بدبخت می افتادن و در لباس معصموم پونزدهم از هر دری به کربلا میزدن و در نصیحت و اندرزش روده درازی میکردن. مراد هم که انگاری توبه لوتیانه ای کرده بود ، لام از کام حرفی نمی زد و هرچی بود ، کل هم میریخت تو خودش و از دیگ درونش نم پس نمی داد.
دیگه تمام زندگی مراد خلاصه شده بود تو ایالش فرنگیس که حق الولانصاف عینهو ابو لؤلؤ بین زن های سیه چرده ی یزدی می درخشید.اینطور بود که برای مراد جنت النعیم شده بود خونه ی کوچیک فکستنی اش که فرنگیس حوری اون بود و جهنم ، اطرافش فراخ این خونه که مردم آتیش بیارش باشن.
مراد کارش شوفری کامیون بود همیشه به جاده از این شهر به اون شهر می کرد . گاهی بندر ، گاهی کرمون گاهی هم شیراز . خوبی ای که شوفری براش داشت این بود که وقتی از شهر دور میشد تا زمانی چشم تو چشم مردم نمی شد و تا زمانی از حرف و حدیث و زخم زبون های مردم یزد که عینهو مار غاشیه اونو میگزید مصون بود. اما در عوض تا از شهر دور می شد و به اولین سرا که می رسید دلش هوای فرنگیس رو میکرد و مثل مرغ پر کنده ای که از جفتش دور شده باشه به این در اون در میزد تا هر طورکه شده خودشو به اون برسونه.
یکی از روزها که مثل همیشه قرار بود به جاده بشه ، طبق عادتش صبح الطلوع پاشد و بارو بندیل کرد و با یه خداحافظی مختصر راهی جاده شد. چند روز از رفتنش گذشت و طبق معمول می بایست سر و کله اش پیدا می شد . اما گذشت زمان همان و نیامدن مراد همان!
یک هفته از این ماجرا گدشت ، دل فرنگیس عینهو اسفند رو آتیش جلز و ولز میکرد که آخرسر خبر آوردن که چه نشستی که بالاخره تیر غیب کار خودش رو کرده و لعن و نفرین های خلق خدا شوهرت رو یه گوشه تک و تنها تو طبیب خونه ی شیراز انداخته!
اگه نگیم عشق فرنگیس بیشتر از مراد نبود ، کمتر از اون هم نبود. با شنیدن این خبر دنیا رو سر فرنگیس خراب شد و قاقیه رو باخت. همون شبونه بار بندیلش رو بست ، چادر چاقچول کرد و رونه ی شیراز شد.- زن های چشم و گوش بسته ی یزدی رو با زن های امروزی مقایسه نکنین که تا فرنگستون پا به پای مرد ها میرن- اما به هر ترتیبی که بود انقدر این در و اون در زد و با نشونی ای که داشت خودشو رسوند به بیمارستان تازه و تاسیس نمازی شیراز.
سراغ مراد رو از نرس های یک دست سفید پوش بیمارستان که مثل حوری های چشم سیاه بهشتی میموندن گرفت. اونا هم از همه جا بی خبر فرنگیس رو بردن بالای سر مراد .
خدا اون روزی رو نیاره که عزیزی رو زبون کنه، مراد بخت برگشته مثل جنازه ها افتاده بود رو تخت بیمارستان! دیگه از اون صلابت و هیکل چهار شونش هیچ خبری نبود ، حتی اون سبیل کلفتش که همیشه با تابی لوتیانه در هوا بود ، مثل موش مردها آویزون شده بود!! هزار تا دمو دستگاه بهش وصل کرده بودن که به زور اونا نفسی میکشید ، با همون نگاه اول میشد فهمید که اوضاع از چه قراره و دیگه امیدی به مراد نیست!
بالاخره دکتر مراد پیش فرنگیس اومد و اوضاع رو براش توضیح داد . اما مگه گوش فرنگیس به این حرف ها بدهکار بود؟ زبونی گرفته بود که بیا و ببین ! ، خودشو کف بیمارستان انداخته بود و به سرو کله اش میزد و با جیغ و فریاد میگفت:
اینجا شفا خونه نیست ، قصار خونه است! مثل یزید به جون شوهرم می خوان بیفتن و تکه تکه اش کنن! یا امام غریب به دادم برس!
هر طوری که شده بود ، نرس ها فرنگیس رو یه جورایی آروم کردن ،گویا دکتر مراد آب پاکی و رو روی دست فرنگیس بخت برگشته ریخته بود و گفته بود ، در واقع مراد دچار مرگ مغزی شده و مرده! فقط به زور این دم و دستگاهاست که نفسی داره زنده به نظر میاد ، و دکتر از فرنگیس خواسته بود که رضایت بده تا اعضای شوهرش رو به دیگران پیوند بزنه!
فرنگیس که کاری از دستش بر نمی یومد ، تنها کاری که به ذهنش می رسید رو انجام داد ، به نرس ها گفت که میره شاه چراغ بسط میشینه و تا شفا ی مراد رو هم نگیره از اونجا پا نمیشه!
چند روزی از بسط نشست فرنگیس گذشت و چشم اش به در خشک شد تا کسی بیاد و شفای مراد رو خبر بده ، اما خبری نشد که نشد ، تا بالاخره یکی از شب هایی که کناره زری شاه چراغ به خواب رفته بود ، خوابی دید:
در خواب مراد رو دید که با یک دست لباس سفید رنگ با همون هیبت قبل و سبیل کلفتش بر روی تختی در بهشت نشسته ، کنارش از همه خوردنی و نوشیدنی به راه است ملازمانش در حال خدمتش بودند. مراد مشغول حرف زدن با شاه چراغ و چند تا دیگه از نیکان بود ، که یهو نظرش به فرنگیس میافته و میگه:
فرنگیس جان دیگه نگران من نباش ، با کاری که کردی شفای اینجای منو گرفتی!
وقتی فرنگیس از خواب بیدار شد ، همون شبونه از بسط در اومد و به سوی بیمارستان رفت ، بالای سر مراد و با چند قطره اشک ازش خداحافظی مختصری کرد . بعد همه مدارکی رو که برای اهدای اعضای مراد لازم بود رو خواست و همه رو انگشت زد .
فردای اون روز برای اولین بار در شیراز عمل پیوند عضو انجام گرفت و با پیوند اعضای مراد جون چهار نفر از مرگ نجات پیدا کرد.
خبر این عمل و خوابی که فرنگیس از مراد دیده بود مثل توپ در شیراز ترکید و پخش شد ، یه ایل آدم که حتی اسم مراد رو هم نمی دونستن برای تشیع جنازه مراد به سوی بیمارستان نمازی شیراز رونه شدن و با یکی از بزرگترین تشیع جنازه های شیراز مراد رو همون زیر پای شاه چراغ دفن کردن.
این مراد همون مرادی بود که مردم یزد میگفتن سنگینی بار گناه رو دوشش وقت مرگ اونو زمین گیر میکنه.
ما که اونجا نبودیم ، اما اونایی که بودن همه متفق القول میگفتن ، تا حالا ندیده بودن کسی انقدر سبک از دنیا بره.




